روزی که به همه چیز و همه کس تعلق دارد
الا مالک اصلیش
خدای من کجاست؟
کسی ندیدش ؟ مگه میشه؟
یه چند وقتیه گم شده پیداش نیست...
میگن اگه یخورده بگردم پیداش می کنم
میگن جای دوری نرفته ، همین دورو براست
بعضی وقتا دلش بازی میخواد
قایمباشک بازی می خواد
ولی ، قایمباشکش خیلی خوبه
همیشه یه جایی قایم میشه که فکرشم نمیشه کرد
انگشت به دهن میمونی
آره
قایمباشکش خیلی خوبه
همیشه هم از من میبره
هرچی می گردمش ، پیدا نیست
این دفه حتی زودتر از من هم سک سک نکرده...
فرشته ی مهربون ؟
تو ندیدیش تو آسمون؟
روی بوم ، توی رنگین کمون؟ تو چشم دختر کور؟
اگه یوقت تو آسمون ، یا که روی رنگین کمون
دیدیش یوقت خدای منو ، خدای مهربونمو ،
برسون بهش ، سلاممو
بگو دلم تنگه واسش
یه دنیا حرف ناگفته واسش
مونده رو دلم ، مونده رو چشام ، مونده رو لبام.
بگو می خوام بغلش کنم
تو بغلش گریه کنم
اشکامو دونه دونه جمع کنم
رو دامنش ولو کنم
دامنشو تکون بدم
تکون تکون تکون بدم
تا بریزه رو آدما
تا بریزه رو سرشون ، روی پیراهنشون
بشوره غمو از چشاشون
پاک کنه گرد رو لباشون...
من فقط خدای خودمو می خوام
خدای مهربونمو می خوام
حالا که نیست بغلش کنم
تو بغلش گریه کنم
اشکامو تو یه لیوان جمع می کنم ،
جمع می کنم جمع می کنم
تا که اومد سک سک کنه
بریزم روی سرش ، رو پیرهنش
تا بتکونه دامنش
تا بریزه اشکامو ،
تو آسمون
رو پشت بوم
تا بشن رنگین کمون ،
تو چشم اون
رو لب این
رو دامن اون
همه بشیم شادو خندون
منم تو بغل خدای خودم
نازم کنه نازش کنم
بوسم کنه بوسش کنم
سر بخورم رو رنگین کمون ، از تو آسمون...
خداجون خسته شدم ،
بیا دیگه
نا ندارم
چشمامم دیگه بسته شدن
قلک حرفام پر شده
یکی دیگه باید خرید ، یه نوی نو
تا حرفامو توش بریزم
تا تو بیای ، قلکو بشکنی ، حرفامو بشنوی
ولی
قول بده زودی بیای
قلبمو پس بیاری
آخه
اونم مث خودت چند وقتیه پیداش نیست
گم شده ، قایم شده
تو چشم اون
تو دل اون
خودش رفته ، منو جا گذاشته ، اینجا تنها گذاشته
خداجون بیا دیگه
قلکام پُرِ پُر شدن
حرفام تموم نشدن...
نگاه کن
نگاه ام را ،
چگونه می دود با پاهای برهنه
در صحرای سوزان نگاه ات
چه عاشقانه
بر لبه ی عشق ، در نگاه ات
بندبازی می کند
دستان ام را ،
چه موزیانه می خزند،
در لا به لای موهای ام...
نگاه ات را که می دود
نگاه ات را که می دود ، در چشمان ات
طغیانی را ، که نگاه ات ، بی رحمانه
در قلب ام ، به پا می دارد...
بی رحمی گام های نگاه ات ، بر قلب ام
صدای گام های نگاه ات
با پوتین های سخت پولادین اش را
که می دوند بر نرمه ی قلب ام،
دوست دارم...
نگاه ات را ، که ناز می کند و می آید و می بارد و می خورد و له می کند ، نگاه تؤمان نگاه ام را،
دوست دارم
آن احساس ضعف را
که گام های میخ اندود نگاه ات
در قلب ام....
نگاه ات را
که آرام آرام ،
راه می رود و می آید و می افتد ، در جیب چشمان ام
دوست دارم
چه شیرین است ،
حس لمس سوراخی ، که خنجر نگاه ات ،
در ته قلب ام ، جا می گذارد....
نگاه ام را... ،
چگونه ، از لا به لای انگشتان ام
می خزند و می روند و می خورند ، به نگاه ات
و نقش بر زمین می گردند...
کاش می شد
برود و دیگر نیاید،
کاش می شد
دیگر نیاید،
کاش
خیال اش
با من نبود ، هردم...
اما...
اما
بی خیال اش
نفس در سینه ندارم
لحظه ای
بی خیال نگاه اش ،
آرام ندارم...
اما چشمان ام ... ،
هنوز هم جایشان
روی چشمان اش باقی ست......
بعضی وقتها خیلی راحت ، خیلی چیزا از آدم می گذرن
بعضی وقتها خیلی سخت ، ادم از خیلی چیزا می گذره
بعضی وقتها آدم، از خیلی چیزا خیلی آروم ولی محکم ، رد میشه که خیلی دردشون بیاد و تا خیلی وقت باهاشون بمونه.
بعضی وقتها هم خیلی چیزا خیلی سریع از آدم می گذرن که آدم نمی فهمه چی شده.
بعضی وقتها آدم خیلی سخت اما نرم از حوا می گذره ، که حوا نمی فهمه چی شده .
بعضی وقتها هم حوا همچین آرومو قدم به قدم ، محکم و عمیق و دردناک از آدم می گذره ، که آدم اینقدر از درد به خودش می پیچه و اینقدر می فهمه که بعدش میوفته لب جوی و آب ، اونو با خودش می بره.
بعضی وقتها آّب ، همچین آرومو خنک از آدم رد میشه ، که آدم حس تازه گی می کنه، خوشحال میشه ، فکر می کنه می تونه بلند شه.
همون موقس که آب ، همچین سخت و خشن و گرم ، محکم از آدم رد میشه که آدم نفسش بند میاد.
نصفش تو دهن کوسه ها و ماهی ها
نصفش زیر خاک...
بعدا بعضی وقتها ، آدم خیلی راحت از رو همون آب رد میشه و میره
بعضی وقتها هم همچین آب رو با عشق ، بغل می کنه که خفه میشه.
مهم نیست ،
آب آدمو بغل کنه ، یا آدم آبو
مهم نیست ،
حوا از رو آدم رد میشه یا آدم از رو حوا
مهم نیست چقدر دوریم
یا که چقدر نزدیک
مهم اینه که با هم باشیم
با عشق باشیم.
تو فکرامون ، همدیگرو بغل کنیم .
مث همون آدمو حوا کوچولوهه
همدیگرو دوست داشته باشیم ، بغل کنیم ،
بعد دعوا ،
سر توپ پلاستیکی ، سر عروسک بی کله
بی خیالش،
تو توپ پلاستیکی رو برداشتی یا من سر عروسکتو کندم
مهم نیست...
بیاین با عشق ، بریم تو دهن کوسه
تا ، حالا که داره مارو می خوره ، با عشق بخوره
آدم با عشق از رو حوا رد بشه ، حوا از رو آدم با عشق رد بشه.
مهم نیست
مهم همین لحظه هاست
همه میرن
همه به یه جا میرن
اما این لحظه هاست که می مونه
این لحظه هاست که می تونه ،
اونجارو تغییر بده.
پس بیاید با عشق ، برای عشق به سیب گاز بزنیم
بیایم با عشق باشیم ، حتی موقعی که می خوایم همدیگرو بخوریم.
حداقل استخون های خورده شده ی همدیگرو
با عشق به خاک بدیم....
ستاره گان آسمان
در یک چشم بر هم زدن
در دستان توست
اگر تو بخواهی
خورشید بر لبانت ، ماه بر پیشانی توست
اگر تو بخواهی
خارها گل می شوند
باغ بی برگی پر ز شکوفه می شود
آسمان زرد و سپید ، آبی می شود
زمین عرش و آسمان فرش می شود
اگر تو بخواهی
آفتاب از غرب طلوع می کند حتی
اگر تو بخواهی
بوف کور چشم می گشاید حتی ، به دیدن روی تو
اگر تو بخواهی
ستاره گان در دستانت ، خورشید بر لبان ات ، ماه بر پیشانی ات ، آسمان به زیر پاهایت
کافی ست
اگر
تو بخواهی
خورشید پیداست ، در چشمان ات
ماه اینجاست ، بر لبانت
ستاره گان ، گیسوان ات
باغ پر از گل ، به دامان ات
کافی ست برای لحظه ای
لب به لبخندی
بگشایی...
ترا ای طلوع من
ترا ای خورشید من ، باهار من
ای ماهتاب من
ای که گردش دنیا ، بسته به یک لبخند توست
تورا ای هستی بخش باغ بی برگ دل غم زده ی من
ای روشنیایی باغ هستی،
ای زنده گانی شکوفه های خشکیده ،
کاشی های شکسته ی حیاط مه آلوده ی باغ بی برگ دل شبنم زده ی من
در انتظار گام های توست
تو ای خورشید رو به افول قلب شسکته ی من
وجودم ، چشمانم ، لبانم
زنده به یک لبخند راز آلوده ی توست ، که از دریچه ی خشکیده ی چشمان ام ، با هزاران هزار حرف های نا گفته از گردش فصول
پیداست...
تو ای روشنی شبهای بی ستاره
ای روشنی روزهای بی طلوع
خورشید در چشمان ات
ماه بر لبان ات
ستاره گان ، گیسوان ات
باغ پر از گل ، به دامان ات
کافی ست
برای لحظه ای
لب به لبخندی
بگشایی
آنگاه
دنیا در دستان من است...
خفته زیباروی فرشته ای ، غرق در زلف سیاه شب ، آرام
پریشان زلف اش در کشمکش خواب
ابرو کمانک ،
سیاه ، چشمانش....
زلفش سیا
خفته در دامان شب با ناز و ادا
عشق را
عشق را باید دید
باور کرد باید عشق را
جستنی نیست
همینجاست آن
کافیست ، چشمانت را بشویی
پاک کنی
کافی ست کمی دقیق تر بنگری
عشق
همینجاست ، در چشمانت
در چشمانش
کافی ست
یک بار
حتی برای لحظه ای
به آینه ، به چشمانت ، به چشمانش
عشق
اینجاست
اینجا....
عشق زیباست
بر لبانش ، در چشمانش
کافی ست
حتی برای لحظه ای، اندک حتی
در آغوش اش
به چشمانش ، بنگری....
بگذاری عشق ات ، بر لبانش
شوقت ، در چشمان اش
اشک هایت ، بر گونه هایش
اشک هایش، بر گونه هایت
بپیماید
راه رسیدن را
به عشق ات ، بر لبانش در نگاهت
در کشمکش گیسوانش
آری
عشق ، همینجاس
همین لحظه هاس ،
همین یک لحظه
همین یک لحظه
اندک اما...
همین جاس
در نگاهی
در لبخندی ، بر لبی
در نگاه اش
در یک لبخند گذرایش
دنیایت
می تواند باشد ، می تواند نباشد...
می نگرم
از پنجره ی خیس چشمانم
همچو نگاه غم آلوده ی خیس پنجره به گلهای شبنم زده ی باغ همسایه
به او...
ایستاده ام در انتظار ، بر سردر قلب ام
ایستاده ام در انتظار آمدن ات
ایستاده ام در انتظار عطر تن ات
چشمان ام در انتظار چشمان ات
بوسه هایم ، در انتظار دستان ات
اشک هایم در انتظار گونه های ات
چشمانم ، لبانم ، بوسه هایم
ایستاده اند بر سردر قلب ام، در انتظارات
مسخ گشته و گیج و حیران
می کوبد بر در قلب ام
شوق دیدار تو ، نگران.
هوش ، بشد از سردر مغز ام
از شوق دیدار دیدگان تو
و تو آمدی
آمدی و جستم از سردر خانه ی قلب ام
آمدی
آمدی و بشکست حصار چوبین قلب ام از کوشش وکوبش کوبنده ی نسیم عشق تو
و تو آمدی و بشکفت
تک غنچه ی باغ بی آب و علف دل خشکیده از انتظار من
پایم بلرزید همچو بید
از کوبش نسیم کوبنده ی بوی تن ات
و تو آمدی و آمدی و آمدی
و همین گونه آمدی و آمدی
و همین گونه بیا وبیا و بیا
که قلب من
زنده به تپش پاهای توست...
نازنین ام
گر سنگین است چشمان ات
روی هم بگذارشان
سرت بر شانه ام بگذار
تا بنازم پریشان زلف ات
تا ببویم موی ات
تا آرام گیرد چشمان ات
تا پایان یابد اشک های ات....
چشمان ات
چشمان ات
چشمان بارانی
آن سراسر زیبایی
آن همه هستی ،
همه زندگانی...
اشک چشمان ات
آن تک مروارید گران هستی
بر گونه های ات
آن دوسر گیتی
مرا دیوانه وار
بی خود سازد از خود
آن هنگام
که در دست ات نهادم دست
در رقص باران...
شوق زندگانی
اول بار
از دیدگان تو
آمد پدیدار...
چه زیباست خواب چشمان ات
در کوبش باد
چه زیباست
رقصان رقص موهای ات
در بی رحمی بادها
چه زیبا هستی
در نگاه ات
چه زیبا عشق
در لبان ات
جه زیبا
رقص قطره قطره ی باران
بر گونه های ات...
چشمان ات
آن سراسر نور و زیبایی
مرا زندهگانی ست
نمیرد هرگز
در آن
محبت
آرزو
نور و زندگانی...
چه زیباست
خواب
چشمان ات...
چه زیباست...