در این جمعه ی سرد و تاریک ،
نشسته بر صندلی کهنه و قدیمی خویش
تنهایی ، غم ، درد بی پایان...
مرا احاطه کرده اند
تنهایم...
چیزی که همیشه از بودنش می ترسیدم
می ترسم
می ترسم از این شب تنهایی...
غم ها ، بر قلب من می تازند
ترسیده ام ، بسیار...
از پنجره به آسمان خیره می شوم
او هم تنهاست ، همانند من...
تیره و تار همانند قلب من
او نیز ماهش ترکش گفته است...
رو به آیینه می کنم
چیزی جز یک صورت غمگین و رنجور...
غم ها مرا از درون می خورند
نمی دانم دردم را به که بگویم
هیچ کس برایم باقی نمانده
هیچ چیز
همه مرا ترک گفته اند
با این همه درد و غم...
کسی برایم باقی نمانده
تا مرا در آغوش خود بفشارد
تا دردهایم را تسکین دهد...
تنهایی ، چیزی که همیشه از آن واهمه داشتم...
در این شب تاریک
چیزی برایم باقی نمانده
جز تنهایی و این صندلی کهنه...
نشسته بر صندلی کهنه و قدیمی خویش
تنهایی ، غم ، درد بی پایان...
مرا احاطه کرده اند
تنهایم...
چیزی که همیشه از بودنش می ترسیدم
می ترسم
می ترسم از این شب تنهایی...
غم ها ، بر قلب من می تازند
ترسیده ام ، بسیار...
از پنجره به آسمان خیره می شوم
او هم تنهاست ، همانند من...
تیره و تار همانند قلب من
او نیز ماهش ترکش گفته است...
رو به آیینه می کنم
چیزی جز یک صورت غمگین و رنجور...
غم ها مرا از درون می خورند
نمی دانم دردم را به که بگویم
هیچ کس برایم باقی نمانده
هیچ چیز
همه مرا ترک گفته اند
با این همه درد و غم...
کسی برایم باقی نمانده
تا مرا در آغوش خود بفشارد
تا دردهایم را تسکین دهد...
تنهایی ، چیزی که همیشه از آن واهمه داشتم...
در این شب تاریک
چیزی برایم باقی نمانده
جز تنهایی و این صندلی کهنه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر