۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

اگر تو بخواهی

ستاره گان آسمان

در یک چشم بر هم زدن

در دستان توست

اگر تو بخواهی

خورشید بر لبانت ، ماه بر پیشانی توست

اگر تو بخواهی

خارها گل می شوند

باغ بی برگی پر ز شکوفه می شود

آسمان زرد و سپید ، آبی می شود

زمین عرش و آسمان فرش می شود

اگر تو بخواهی

آفتاب از غرب طلوع می کند حتی

اگر تو بخواهی

بوف کور چشم می گشاید حتی ، به دیدن روی تو

اگر تو بخواهی

ستاره گان در دستانت ، خورشید بر لبان ات ، ماه بر پیشانی ات ، آسمان به زیر پاهایت

کافی ست

اگر

تو بخواهی

خورشید پیداست ، در چشمان ات

ماه اینجاست ، بر لبانت

ستاره گان ، گیسوان ات

باغ پر از گل ، به دامان ات

کافی ست برای لحظه ای

لب به لبخندی

بگشایی...

ترا ای طلوع من

ترا ای خورشید من ، باهار من

ای ماهتاب من

ای که گردش دنیا ، بسته به یک لبخند توست

تورا ای هستی بخش باغ بی برگ دل غم زده ی من

ای روشنیایی باغ هستی،

ای زنده گانی شکوفه های خشکیده ،

کاشی های شکسته ی حیاط مه آلوده ی باغ بی برگ دل شبنم زده ی من

در انتظار گام های توست

تو ای خورشید رو به افول قلب شسکته ی من

وجودم ، چشمانم ، لبانم

زنده به یک لبخند راز آلوده ی توست ، که از دریچه ی خشکیده ی چشمان ام ، با هزاران هزار حرف های نا گفته از گردش فصول

پیداست...

تو ای روشنی شبهای بی ستاره

ای روشنی روزهای بی طلوع

خورشید در چشمان ات

ماه بر لبان ات

ستاره گان ، گیسوان ات

باغ پر از گل ، به دامان ات

کافی ست

برای لحظه ای

لب به لبخندی

بگشایی

آنگاه

دنیا در دستان من است...

هیچ نظری موجود نیست: