۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

تنهایی

تنهایی ، تنهایی ، تنهایی
همه دردم از این تنهایی
به ستوه آمدم از این تنهایی
قلبم به درد آمد از این تنهایی
دستهایم ، پاهایم ، چشمانم ، لبانم همه دردند از این تنهایی
می خواهم اشک ریزم
همچو ابر بهار ، باریدن گیرد چشم هایم
تا پر شود دنیا از اشک هایم
تا بیرون ریزد دردها
تا به درد آرم دلها
تا به اشک آرم چشمها ...
تا روزی روزگاری ،
روزگار برایم دل سوزاند...
بدون تنهایی....

هیچ نظری موجود نیست: