۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

شوق دیدارت

ایستاده ام در انتظار ، بر سردر قلب ام

ایستاده ام در انتظار آمدن ات

ایستاده ام در انتظار عطر تن ات

چشمان ام در انتظار چشمان ات

بوسه هایم ، در انتظار دستان ات

اشک هایم در انتظار گونه های ات

چشمانم ، لبانم ، بوسه هایم

ایستاده اند بر سردر قلب ام، در انتظارات

مسخ گشته و گیج و حیران

می کوبد بر در قلب ام

شوق دیدار تو ، نگران.

هوش ، بشد از سردر مغز ام

از شوق دیدار دیدگان تو

و تو آمدی

آمدی و جستم از سردر خانه ی قلب ام

آمدی

آمدی و بشکست حصار چوبین قلب ام از کوشش وکوبش کوبنده ی نسیم عشق تو

و تو آمدی و بشکفت

تک غنچه ی باغ بی آب و علف دل خشکیده از انتظار من

پایم بلرزید همچو بید

از کوبش نسیم کوبنده ی بوی تن ات

و تو آمدی و آمدی و آمدی

و همین گونه آمدی و آمدی

و همین گونه بیا وبیا و بیا

که قلب من

زنده به تپش پاهای توست...

هیچ نظری موجود نیست: