۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

و زندگی ، چه چیز گند و در عین حال معرکه ای است

اکنون زندگی فرصتی گشته ست برای لمس مرگ و مرگ فرصتی برای لمس زندگی
اکنون این دو دگرگون گشته اند
زندگی جای خویشتن به مرگ و مرگ جای خویش به زندگی
زندگی همچو دوزخ تلخ و ترسناک
و مرگ همچو زندگی شیرین و زیبا
شعله های دوزخ از چهار ستون زندگی زبانه می کشند
چهار دیواری تنگ و تار زندگی ، همچو شب اول گور برای مرده ...
خفقان آور...
روز، جای خویش به شب ، و خورشید جای خویش به ماه
و این دو یکی گشتند...
بی روز، بی خورشید، بی آفتاب...
قلب جای خویش به سنگ و سرخی جای خویش به سیاهی
و گرما جای خویش به سرما
و همه و همه دگرگون گشته اند
بی خورشید ، بی آفتاب ، بی گرما ، بی رنگ ،بی روح
و بی قلب...
گویی دنیا به پایان است...
اما چه بی صدا ، چه بی صور...
ساکت و آرام ...
انگار دنیا به ازل بازگشته
گویی دگربار وقت آن است که با خوردن میوه ی درخت ممنوعه به زندگی بازگشت...
و تکرار و تکرار و تکرار...
و شاید همه کابوس تکراری بیش نباشد
و شاید ، دگر روز که برخاستم ز خواب ،
با خورشید ، با آفتاب ، با گرما ، با عشق

هیچ نظری موجود نیست: