۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

در نبودنت...

قلبم را شکستی

و من در درد ، آرام غلتیدم...

قلبم را ترک گفتی

و من ،

اشکهایم را بدرقه ی راه ات

ریختم...

تو از پل گذشتی ،

من،

ماندم، به انتظار تو

خشکیدند اشک ها،

بر گونه هایم

در انتظار تو...

لبان ام ، جان ام ، استخوان ام

همه بخشکید ،

که من ، قطره قطره ی وجود ام را

بدرقه ی راه ات کردم...

جان از تن ام برون شد ،

که من از تپش لبان تر تو

می گرفتم جان...

نور چشمان ام برفت

در تاریکی غیبت تو

همه تارک است و

من

در انتظار شنیدن تو ...

قطره قطره

پوست به پوست

دندان به دندان،

جان به جان ام بشد ،

در انتظار شنیدن تو

بوییدن تو

جان به جان ام

بشد...

هیچ نظری موجود نیست: