قلبم را شکستی
و من در درد ، آرام غلتیدم...
قلبم را ترک گفتی
و من ،
اشکهایم را بدرقه ی راه ات
ریختم...
تو از پل گذشتی ،
من،
ماندم، به انتظار تو
خشکیدند اشک ها،
بر گونه هایم
در انتظار تو...
لبان ام ، جان ام ، استخوان ام
همه بخشکید ،
که من ، قطره قطره ی وجود ام را
بدرقه ی راه ات کردم...
جان از تن ام برون شد ،
که من از تپش لبان تر تو
می گرفتم جان...
نور چشمان ام برفت
در تاریکی غیبت تو
همه تارک است و
من
در انتظار شنیدن تو ...
قطره قطره
پوست به پوست
دندان به دندان،
جان به جان ام بشد ،
در انتظار شنیدن تو
بوییدن تو
جان به جان ام
بشد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر