۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

جای پای نگاه...

نگاه کن

نگاه ام را ،

چگونه می دود با پاهای برهنه

در صحرای سوزان نگاه ات

چه عاشقانه

بر لبه ی عشق ، در نگاه ات

بندبازی می کند

دستان ام را ،

چه موزیانه می خزند،

در لا به لای موهای ام...

نگاه ات را که می دود

نگاه ات را که می دود ، در چشمان ات

طغیانی را ، که نگاه ات ، بی رحمانه

در قلب ام ، به پا می دارد...

بی رحمی گام های نگاه ات ، بر قلب ام

صدای گام های نگاه ات

با پوتین های سخت پولادین اش را

که می دوند بر نرمه ی قلب ام،

دوست دارم...

نگاه ات را ، که ناز می کند و می آید و می بارد و می خورد و له می کند ، نگاه تؤمان نگاه ام را،

دوست دارم

آن احساس ضعف را

که گام های میخ اندود نگاه ات

در قلب ام....

نگاه ات را

که آرام آرام ،

راه می رود و می آید و می افتد ، در جیب چشمان ام

دوست دارم

چه شیرین است ،

حس لمس سوراخی ، که خنجر نگاه ات ،

در ته قلب ام ، جا می گذارد....

نگاه ام را... ،

چگونه ، از لا به لای انگشتان ام

می خزند و می روند و می خورند ، به نگاه ات

و نقش بر زمین می گردند...

کاش می شد

برود و دیگر نیاید،

کاش می شد

دیگر نیاید،

کاش

خیال اش

با من نبود ، هردم...

اما...

اما

بی خیال اش

نفس در سینه ندارم

لحظه ای

بی خیال نگاه اش ،

آرام ندارم...

اما چشمان ام ... ،

هنوز هم جایشان

روی چشمان اش باقی ست......

هیچ نظری موجود نیست: