نگاه کن
نگاه ام را ،
چگونه می دود با پاهای برهنه
در صحرای سوزان نگاه ات
چه عاشقانه
بر لبه ی عشق ، در نگاه ات
بندبازی می کند
دستان ام را ،
چه موزیانه می خزند،
در لا به لای موهای ام...
نگاه ات را که می دود
نگاه ات را که می دود ، در چشمان ات
طغیانی را ، که نگاه ات ، بی رحمانه
در قلب ام ، به پا می دارد...
بی رحمی گام های نگاه ات ، بر قلب ام
صدای گام های نگاه ات
با پوتین های سخت پولادین اش را
که می دوند بر نرمه ی قلب ام،
دوست دارم...
نگاه ات را ، که ناز می کند و می آید و می بارد و می خورد و له می کند ، نگاه تؤمان نگاه ام را،
دوست دارم
آن احساس ضعف را
که گام های میخ اندود نگاه ات
در قلب ام....
نگاه ات را
که آرام آرام ،
راه می رود و می آید و می افتد ، در جیب چشمان ام
دوست دارم
چه شیرین است ،
حس لمس سوراخی ، که خنجر نگاه ات ،
در ته قلب ام ، جا می گذارد....
نگاه ام را... ،
چگونه ، از لا به لای انگشتان ام
می خزند و می روند و می خورند ، به نگاه ات
و نقش بر زمین می گردند...
کاش می شد
برود و دیگر نیاید،
کاش می شد
دیگر نیاید،
کاش
خیال اش
با من نبود ، هردم...
اما...
اما
بی خیال اش
نفس در سینه ندارم
لحظه ای
بی خیال نگاه اش ،
آرام ندارم...
اما چشمان ام ... ،
هنوز هم جایشان
روی چشمان اش باقی ست......
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر