بیاد اولین نگاهت ، چشمان قهوه ای و زیبایت
چه شبها که با چشمان خیس سر بر بالین نهادم...
با امید آنکه فردا روز ، دگر بار بازگردی...
دوباره مهربانم شوی ...
یادش بخیر ، ان روزهای شیرین اما کوتاه ،
"آن روزهای شیرین سرشار "
چه زود به پایان آمد...
آن دلبری ها ، آن نازکردنها...
چه شد که تمام شد ! چه شد که زود گذشت !
همه چیز به یکباره گذشت...
به یکباره پیش چشمانم تار گردید،
آن روزها...
آن روزهای شیرین سرشار...
تمام شد....
به همین راحتی...
گویی کز اول نبود ...
تمام شد ...
به همین سادگی...
چه شبها که با چشمان خیس سر بر بالین نهادم...
با امید آنکه فردا روز ، دگر بار بازگردی...
دوباره مهربانم شوی ...
یادش بخیر ، ان روزهای شیرین اما کوتاه ،
"آن روزهای شیرین سرشار "
چه زود به پایان آمد...
آن دلبری ها ، آن نازکردنها...
چه شد که تمام شد ! چه شد که زود گذشت !
همه چیز به یکباره گذشت...
به یکباره پیش چشمانم تار گردید،
آن روزها...
آن روزهای شیرین سرشار...
تمام شد....
به همین راحتی...
گویی کز اول نبود ...
تمام شد ...
به همین سادگی...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر