چرا اینگونه به من زل زده ای؟
چشمانت !
چرا اینگونه به من زل زده اند؟
آن در چشمان ات ،
چیست که مرا اینگونه در خود محو می کند؟
آن آهوی خفته در چشمانت
آماده ی خیزشی عظیم ،
مرا تاب بر جای نشستن نمیگذارد.
آری، این منم
این منم که از نگاهت
خود را
به دار آویخته ام.
نگاهت
همچو گل، در گلدان دلم
شاخه می پراکند بر هر طرف.
اکنون
این را می نویسم
میان تلی از اندوه
انبوهیِ غم
در گودالی تاریک و متروک
با بوی نم
کنار گلدانی بی دان
بی گل...
شمع ها
در انتظار سوختن اند
و پروانه ها
در انتظار به آتش کشیدن شمع ها...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر